العلامة المجلسي

1128

حياة القلوب ( فارسي )

گردانيد ، پادشاه ما دخترى دارد در نهايت حسن وجمال وعقل وكمال وتعلق بسيار به أو دارد ، وملوك أطراف همه آن دختر را از أو طلبيده‌اند قبول نكرده است كه به ايشان تزويج نمايد ، آن دختر را قصر رفيعى هست كه پيوسته در آنجا مىباشد ، روزى من از پاى قصر أو مىگذشتم نظرم بر أو افتاد واز عشق أو بىتاب شده‌ام ، تا حال اظهار اين درد نهان را بغير مادر خود به ديگرى اظهار نكرده‌ام ، وآن اندوهى كه در خاطر من استنباط فرمودى همين است كه اظهار به كسى نمىتوانم نمود . حضرت فرمود : مىخواهى آن دختر را براي تو بگيرم ؟ گفت : آن امرى است محال ، واز مثل تو بزرگى عجب مىدانم كه با اين حال كه در من مشاهده مىنمائى با من استهزاء وسخريه نمائى ! حضرت عيسى عليه السّلام فرمود : من هرگز استهزاء به احدى نكرده‌ام وسخريه كار جاهلان است ، واگر قادر بر امرى نباشم اظهار آن به تو نمىكنم ، اگر مىخواهى چنان مىكنم كه فردا شب آن دختر در آغوش تو باشد ! پس پسر به نزد مادر آمد وسخنان آن حضرت را نقل كرد ، مادرش گفت : آنچه مىگويد بعمل مىآورد ودست از دامن أو بر مدار . پس آن حضرت متوجه عبادت خود گرديد وپسر در آرزوى معشوقهء خود تا صبح در فراش خود غلطيد ، چون صبح طالع شد حضرت عيسى عليه السّلام أو را طلبيد وفرمود : برو به در خانهء پادشاه وچون امراء ووزراى أو آيند كه داخل مجلس أو شوند به ايشان عرض كن : من به پادشاه حاجتي دارم ، چون از حاجت تو سؤال كنند بگو : آمده‌ام دختر پادشاه را براي خود خواستگارى نمايم ، آنچه واقع شود بزودى براي من خبر بياور . چون پسر به در خانهء پادشاه رفت ، آنچه حضرت فرموده بود بعمل آورد ، امراء از سخن أو بسيار متعجب شدند ، چون به مجلس پادشاه رفتند بر سبيل سخريه اين سخن را مذكور ساختند ، پادشاه از استماع اين سخن بسيار خنديد وأو را به مجلس خود طلبيد ، چون نظرش بر أو افتاد با آن جامه‌هاى كهنه ، أنوار بزرگى ونجابت ذاتي در جبين أو مشاهده نمود ، چندان كه با أو سخن گفت حرفى كه دلالت بر جنون وخفّت عقل أو كند از أو نشنيد ، پس متعجب شد وبر سبيل امتحان گفت : تو اگر قادر بر كابين دختر من هستى به تو مىدهم ، وكابين دختر من آن است كه يك خوان از ياقوت آبدار بياورى كه هر دانه‌اش كمتر از صد مثقال نباشد !